![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() اشعار شعرای بزرگ حرف دل شعرای بزرگ ایرانی....
| |||||||
|
چون نگهباني که در کف مشعلي دارد مي خرامد شب ميان شهر خواب الود خانه ها با روشنايي هاي رويايي يک به يک در گير و داربوسه بدرود ناودانها ناله سر داده در ظلمت در خروش از ضربه هاي دلکش باران مي خزد بر سنگفرش کوچه هاي دور نور محوي از پي فانوس شبگردان دست زيبايي دري را مي گشايد نرم مي دود در کوچه برق چشم تبداري کوچه خاموشست و در ظلمت نمي پيچد بانگ پاي رهروي از پشت ديواري باد از ره مي رسد عريان و عطر الود خيس باران مي کشد تن بر تن دهليز در سکوت خانه مي پيچد نفس هاشان ناله هاي شو قشان لرزان وهم انگيز چشمها در ظلمت شب خيره بر راهست جوي مي نالد که ايا کيست دلدارش؟ شاخه ها نجوا کنان در گوش يکديگر اي دريغا... در کنارش نيست دلدارش کوچه خاموشست و در ظلمت نمي پيچد بانگ پاي رهروي از پشت ديواري مي خزد در اسمان خاطري غمگين نرم نرمک ابر دود الود پنداري برکه مي خندد چشمش اي افسوس وز کدامين لب لبانش بوسه مي جويد؟ پنجه اش در حلقه موي که مي لغزد؟ با که در خلوت به مستي قصه مي گويد؟ تيرگيها را به دنبال چه مي کاوم؟ پس چرا در انتظارش باز بيدارم؟ در دل مردان کدامين مهر جاويد است؟ نه دگر هرگزنمي ايدبه ديدارم پيکري گم مي شود در ظلمت دهليز باد در را با صدايي خشک مي بندد مردهاي گويي درون حفره گوري بر اميدي سست وبي بنياد مي خندد [ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 21:34 ] [ محمد حسین ]
سوتک نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را . . .
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 3:17 ] [ امیر ]
دكتر علي شريعتي در سال 1312 در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دين بوده اند…. پدر پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حكيم،مردي فيلسوف و فقيه بود كه در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل كرده و از شاگردان برگزيده حكيم اسرار (حاج ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس كانون حقايق اسلامي كه هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود. علي حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيتعقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود. علي به سال 1319 در سن هفت سالگي در دبستان ابن يمين، ثبت نام مي كند، اما به دليل بحراني شدن اوضاع كشور ـ تبعيد رضا شاه و اشغال كشورتوسط متفقين ـ خانواده اش را به ده مي فرستد و پس از برقراري آرامش نسبي در مشهد علي و خانواده اش به مشهد باز مي گردند. پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در 16 سالگي سيكل اول دبيرستان(كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد. در سال 31، اولين بازداشت علي كه در واقع نخستين رويارويي مستقيم وي با حكومت و طرفداري همه جانبه او از حكومتملي بود، واقع شد. در همين زمان يعني 1331 وي كه در سال آخر دانشسرا بود به پيشنهاد پدرش شروع به ترجمه كتاب ابوذر (نوشته عبدالحميد جوده السحار) مي كند. در اواسط سال 1331تحصيلات علي در دانشسرا تمام شد و پس از مدتي شروع به تدريس در مدرسه كاتب پور احمدآباد كرد. و همزمان به فعاليتهاي سياسيش ادامه داد. كتاب «مكتب واسطه» نيز در همين دوره نوشتهشده است. در سال 1334 پس از تاسيس دانشكده علوم و ادبيات انساني مشهد وارد آن دانشكده شد. در دانشكده مسئول انجمن ادبي دانشجويان بود در همين سالهاست كه آثاري از اخوان ثالث مانندكتاب ارغنون (1330) و كتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسيد و او را سخت تحت تاثير قرار داد. در اين زمان فعاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شريعتي در نهضت (جمعيتي كهپس از كودتاي 28 مرداد توسط جمعي از مليون خراسان ايجاد شده كه علي شريعتي يكي از اعضا آن جمعيت بود). آشنايي او با خانم پوران شريعت رضوي در دانشكده ادبيات منجر به ازدواج آن دودر سال 1337 مي گردد. و پس از چند ماه زندگي مشترك به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد ماه 1338 براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود. در طول دوران نحصيل دراروپا علاوه بر نهضت آزاديبخش الجزاير با ديگر نهضتهاي ملي افريقا و آسيا، آشنايي پيدا كرد و به دنبال افشاي شهادت پاتريس لومومبا در 1961 تظاهرات وسيعي از سوي سياهپوستان در مقابلسفارت بلژيك در پاريس سازمان يافته بود كه منجر به حمله پليس و دستگيري عده زيادي از جمله دكتر علي شريعتي شد. دولت فرانسه كه با بررسي وضع سياسي او، تصميم به اخراج وي گرفت امابا حمايت قاضي سوسياليست دادگاه، مجبور مي شود اجراي حكم را معوق گذارد. وي در سال 1963 با درجه دكتري يونيورسيته فارغ التحصيل شد و پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندشبه ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواك دستگير شد.پس از بازگشت از اروپاپس از پنج سال تحصيل و آموختن و فعاليت سياسي، در اروپا، بازگشت به فضاي راكد و بسته جامعه ايران و آن هم تدريس در دبيرستان بسيار رنج آور بود، سال بعد (وي) پس ازقبولي در امتحانبه عنوان كارشناس كتب درسي به تهران منتقل مي شود و با آقايان برقعی و باهنر و دكتر بهشتي كه از مسئولين بررسي كتب ديني بودند، همكاري مي كند. ترجمه کتاب «سلمان پاك» اثر پروفسورلوئي ماسينيون حاصل تلاش او در اين دوره است. از سال 1345 او به استاديار رشته تاريخ در دانشكده مشهد استخدام مي شود. موضوعات اساسی تدرس او را مي توان به چند بخش تقسيم كرد:تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدنهاي غير اسلامي. از همان آغاز روش تدريس، برخوردش با مقررات متداول در دانشكده و رفتارش با دانشجويان، او را از ديگر استادان متمايز ميكرد. چاپ كتاب اسلام شناسي و موفقيت درسهاي دكتر علي شريعتي در دانشكده مشهد و ايراد سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد در تهران موجب شد كه دانشكده هاي ديگر ايران از او تقاضايسخنراني كنند اين سخنرانيها از نيمه دوم سال 1347 آغاز شد. مجموعه اين فعاليتها مسئولين دانشگاه را بر آن داشت كه ارتباط او با دانشجويان را قطع كنند و به كلاسهاي وي كه در واقع به جلساتسياسي ـ فرهنگي بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. در پي اين كشمكشها و دستور شفاهي ساواك به دانشگاه مشهد كلاسهاي درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطيل شد. از اواخر آبان ماه 51بخاطر سخنراني هاي ضد رژيم، زندگي مخفي وي آغاز شد و پس از چند ماه زندگي مخفي درمهرماه سال 1352 خود را به ساواك معرفي كرد كه تا 18 ماه او را در سلول انفرادي زنداني كردند؛ كهنهايتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 او از زندان آزاد مي شود و بدين ترتيب مهمترين فصل زندگي اجتماعي و سياسي وي خاتمه مي يابد. در اين دوران كه مجبور به خانه نشيني بود؛ فرصت يافت تا بهفرزندانش توجه بيشتري كند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از كشور فرصت يافت تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم كند. دكتر شريعتي نهايتا در روز 26 ارديبهشت سال1356 از ايران، به مقصد بلژيك هجرت كرد و پس از اقامتي سه روزه در بروكسل عازم انگلستان شد و در منزل يكي از بستگان نزديك همسر خود اقامت گزيد و پس از گذشت يك ماه در 29خرداد همان سال به نحو مشكوك درگذشت و با مشورت استاد محمد تقي شريعتي و كمك دوستان و ياران او از جمله شهيد دكتر چمران و امام موسي صدر در جوار حرم مطهر حضرت زينب (س)در سوريه به خاك سپرده شد
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 16:31 ] [ امیر ]
شرح پریشانی دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این اتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من ودل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنیل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او بس که دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر سامان دارد چاره اینست و ندارم رای دگر که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر چشم خود فرض کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهم بود پیش او یار نو یار کهن هر دو یکیست حرمت مدعی حرمت من هر دو یکیست قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکیست نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست این ندانسته که قدر همه یکسان نبود زاغ را مرتبه ی خوش الحان نبود آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست می توان یافت که بردل ز منش باری هست از من و بندگی من اگرش عاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست به وفا داری من نیست در این شهر کسی بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول و آخر این مرحله دیدیم بس است بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر با غزالی و غزل خوانی و غوغای دگر تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود وین محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این برود چون نرود چند کس از تو و یاران تو آزرده شود دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود ای پسر چند به کام دگرانت بینم سر خوش و مست ز جام دگرانت بینم مایه ی عیش مدام دگرانت بینم ساقی مجلس عام دگرانت بینم تو چه دانی که شدی یلر چه بی باکی چند چه هوسها که ندارند هوسناکی چند یار این طایفه ی خانه براندا مباش از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش می شوی شهره به این فرقه هم آواز مباش غافل از لعب حریفان دغا باز مباش به که مشغول به این شغل نازی خود را این نه کاریست مبادا که ببازی خود را در کمین تو بسی عیب شماران هستند سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند داغ بر سینه ز تو فکاران هستند غرض این است که در قصد تو یاران هستند باش مردانه که نا گاه قفایی نخوری واقف کشتی خود باش که پایی نخوری گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت شد دل آزرده وآزرده دل از کوی تو رفت با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت حش لله که وفای تو فراموش کند سخن مصلحت آمیز کان گوش کند
[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 3:20 ] [ امیر ]
وحشی بافقی که دوران زندگانی او مقارن با روزگار سلطنت شاه طهماسب بوده است بی گمان یکی از برجسته ترین شاعران سده دهم هجری ایران است.وی به تقریب به سال 939 در بافق که آبادی بزرگی در میان یزد و کرمان بوده زاده شد و به سال 991 یعنی به سن 52 سالگی در گذشته است.وی به نوشته ی نویسندگان همعصر خود کمال الدین لقب داشته و به او مولانا می گفته اند و ضاهرا این گونه القاب اختصاص به دانشمندان داشته است.وحشی برادری داشته که اونیز شاعر بوده و (مرادی) تخلص می کرده و گفته اند که هردو برادر شاگرد شریف الدین بافقی بوده اند.در دورانی که وحشی به سرودن شعر آغاز کرده بود دیر گاهی بود که چراغ ادب فارسی رو به خاموشی نهاده و به انحطاط می رفت و این آفت میراث حملات چنگیز خان و تیموریان ستمکار و باز ماندگان آنها به این سرزمین پهناور بود.
[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 2:27 ] [ امیر ]
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز هر طرف مي سوزد اين آتش پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود من به هر سو مي دوم گريان در لهيب آتش پر دود وز ميان خنده هايم تلخ و خروش گريه ام ناشاد از دورن خسته ي سوزان مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم همچنان مي سوزد اين آتش نقشهايي را كه من بستم به خون دل بر سر و چشم در و ديوار در شب رسواي بي ساحل واي بر من ، سوزد و سوزد غنچه هايي را كه پروردم به دشواري در دهان گود گلدانها روزهاي سخت بيماري از فراز بامهاشان ، شاد دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب بر من آتش به جان ناظر در پناه اين مشبك شب من به هر سو مي دوم ، گ گريان ازين بيداد مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد واي بر من، همچنان ميسوزد اين آتش آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان و آنچه دارد منظر و ايوان من به دستان پر از تاول اين طرف را مي كنم خاموش وز لهيب آن روم از هوش ز آندگر سو شعله برخيزد، به گردش دود تا سحرگاهان، كه مي داند كه بود من شود نابود خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر واي، آيا هيچ سر بر ميكنند از خواب مهربان همسايگانم از پي امداد ؟ سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد ميكنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد [ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 2:46 ] [ محمد حسین ]
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم آسمان صاف و شب آرام یادم آید تو به من گفتی: با تو گفتم: اشکی ازشاخه فرو ریخت رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 8:4 ] [ محمد حسین ]
زندگی نامه
شاعری و سیاستمهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال ۱۳۳۰ منتشر کرد. اگرچه اخوان در دهه بیست فعالیت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار دومین دفتر شعرش، زمستان، در سال ۱۳۳۶، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت. با اینکه نخست به سیاست گرایش داشت ولی پس از رویداد ۲۸ مرداد از سیاست تا مدتی روی گرداند. چندی بعد با نیما یوشیج و شیوهٔ سرایندگی او آشنا شد. شاهکار اخوان ثالث شعر زمستان است. علی خامنهای گفتهاست :«پس از انقلاب به اخوان تلفن کردم و گفتم بیایید توی میدان و با شعر، با زبان، از انقلاب حمایت کنید.» اخوان پاسخ میدهد: «ما همیشه بر سلطه بودهایم نه با سلطه». چند روز پس از رد پیشنهاد خامنهای چند نفر در خیابان راه بر اخوان میبندند و او را به شدت کتک میزنند. حقوق بازنشستگی اخوان نیز قطع میشود. خامنهای در یکی از خطبههای نماز جمعه خود اخوان را «هیچ» خطاب کرد و اخوان شعری با مطلع «هیچیم و چیزی کم» در پاسخ به او سرود. سبکشناسیمهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمایههای حماسی را در شعرش به کار میگیرد و جنبههایی از این درونمایهها را به استعاره و نماد مزین میکند. به گفته برخی از منتقدان، تصویری که از م. امید در ذهن بسیاری به جا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیامآوری روی آورده ـ(تعریف شعر از نظر اخوان: شعر محصول بیتابی انسان در لحظاتی است که در پرتو شعور نبوت قرار میگیرد)ـ و از نظر عقیدتی آمیزهای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالتخواهانه پدید آوردهاست و در این راه گاه ایراندوستی او جنبه نژادپرستانه پیدا کردهاست. اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در این باره گفتهاست: «من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را میشناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشتهام.» شعرهای اخوان در دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازهای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد. هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعهای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در همنسلان او و نسلهای بعد گذاشت.
[ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 20:53 ] [ محمد حسین ]
صدف سینه من عمری گهر عشق تو پرور ده است کس نداند که در این خانه طفل با دایه چها کرده است همه ویرانی و ویرانی،همه خاموشی و خاموشی سایه افکنده به روزنها،پیچک خشک فراموشی روزگاریست در ین در گاه ،بوی مهر تو نپیچیده است روزگاریست که آن فرزند ،حال این دایه نپرسیده است من و آن تلخی و شیرینی ،من و آن سایه و روشن ها من و این دیده ی اشک آلود؛که بود خیره به روزن ها یاد باد آن شب بارانی که تو در خانه ما بودی شبم از روی تو روشن بود ،که تو یک سینه صفا بودی رعد غرید و تو لرزیدی رو به آغوش من آوردی کام ناکام رما _خندان_به یکی بوسه روا کردی باد هنگامه کنان برخاست!شمع لبخند زنان بنشست! رعد در خانه ی ما گم شد،برق در سینه شب بشکست نفس تشنه تب دارم ،به نفس های تو می آویخت عود طبعم به نهان می سوخت،عطر شعرم به فضا می ریخت چشم بر چشم تو می بستم،دست بر دست تو می سودم به تمنای تو می مردم ،به تماشای تو خوش بودم چشم بر چشم تو می بستم ،شور و شوقم به سراپا بود دست در دست تو می رفتم ،هر کجا عشق تو می فرمود از لب گرم تو می چیدم،گل صد برگ تمنا را در شب چشم تو میدیدم،سحر روشن فردا را سحر روشن فردا کو؟گل صد برگ تمنا کو؟ اشک و لبخند و تماشا کو؟آن همه قول و غزل ها کو؟ باز امشب شب بارانی است ،از هوا سیل بلا ریزد بر من و عشق غم آویزم ،اشک از چشم خدا ریزد من و این آتش هستی سوز ،تا جهان باقی و جان باقی است بی تو در گوگشه ی تنهایی ،بزم دل باقی و غم ساقی ست!
[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 2:55 ] [ محمد حسین ]
[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 12:22 ] [ محمد حسین ]
|
|||||||
| [ طراحي : ايران اسکين ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||||||